آغاز دوست داشتن 5
نوشته شده توسط : mama3

دخترها به سرعت اماده شدند و از در بیرون رفتند.پرند سوئیچ را از پدرش گرفت و بعد از همه از در بیرون رفت.همه در حیاط منتظرش بودند.سوئیچ را در دست تاب داد و گفت:
-کجا می ریم؟
مهیار گفت:
-تو راه تصمیم می گیریم.
-همین جا هم می تونیم تصمیم بگیریم.
-مقصد خاصی مد نظرم نیست.
-بقیه چی؟
پوریا گفت:
-واسه ما هم فرقی نمی کنه.
-باشه بریم.
مهیار پیش از ان که از در خارج شود گفت:
-پشت سر من حرکت کنید.
پرند نیشخندی زد و گفت:
-شایدم شما پشت سر ما حرکت کنید.
واز در بیرون رفت.دخترها سوار یک اتوموبیل و پسرها سوار اتوموبیل مهیار شدند.
پرند روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد.نادره وحشت زده گفت:
-یواش تر.
پرند از ایینه به عقب نگاه کرد و در حالی که لبخند لبش را پوشانده بود گفت:
-می بینم که پسرای فامیلتون عقب موندن.
سهیلا به عقب برگشت و با نگرانی گفت:
-پرند رانندگی دیگه لجبازی های توی خونه نیست.
مهسا هم با عصبانیت گفت:
-بهتره یواش تر بری.
مهیار غرید:
-این دختره واقعا یه چیزیش می شه.
پوریا خندید و گفت:
-اون دو تا چیزیش می شه.
مهیار لبخندی زد و گفت:
-مثل یه ماهی لیزه.
ناصر ابروهایش را به طور مرموزی بالا کشید و گفت:
-اما ماهی ها هم به قلاب ماهی گیری گیر می کنن.
پرند از سرعتش کم کرد.مهیار خودش را به انها رساند.پرند از ایینه عقب را نگاه کرد و گفت:
خب خانم ها بهتون تبریک می گم.اقایون مجبورن دنبال شما بیان.
مهسا به تندی گفت:
-اصلا هم بامزه نیست.
سهیلا نگاهی به عقب کردو گفت:
به مهیار بر می خوره.
پرند لبخندی از سر شیطنت زد و گفت:
-منم می خوام بر بخوره.
پوریا با لحن هیجان الودی گفت:
-ازش سبقت بگیر.
مهیار چند باری فرمان را به چپ و راست چرخاند اما پرند اجازه نمی داد سبقت بگیرد.
سهیلا گفت:
-بسه دیگه پرند این کارا خطر ناکه.
ناصر گفت:
-این دختره واقعا دیوونه اس.
مهیار دستش را روی بوق گذاشت و زیر لب غرید:
-دیوونه احمق.
پرند قهقهه ای زد و گفت:
-نمیذارم ازم جلو بزنه.
نادره محکم به در چسبیده بود و مهسا عصبانی بود.سهیلا به تندی گفت:
-نگه دار.
-داریم کیف می کنیم.
-همین الان نگه دار پرند رانندگی لجبازی های بچه گونه توی خونه نیست.
پرند نگاهش کرد.سهیلا سرخ شده بود و کاملا جدی به نظر می رسید.پرند سرعتش را کم کرد و گفت:
-معذرت می خوام.
مهیار به کنار اتومبیلش رسید و با عصبانیت فریاد زد:
-دیوونه شدی؟
پرند اهسته تر کرد تا مهیار از او جلو بزند.مهسا گفت:
-واقعا که پرند!
و سکوت تلخی در ماشین حکمفرما شد.به جز صدای پخش که برای شکستن سکوت مرثیه سر داده بود صدایی از کسی بر نمی خاست.مهیار چراغ زد و کنار کافی شاپ بزرگی نگه داشت.پرند هم اتومبیل را کنار کشید و کمی جلو تر از انها پارک کرد.مهسا پیاده شد و در را با عصبانیت به هم کوبید.نادره هم پیاده شد.سهیلا گفت:
-کارت بچه گونه بود.
-می دونم.
پوریا کنار ماشین پرند ایستاد و گفت:
-تو خل شدی؟می خواستی همه رو به کشتن بدی.
سهیلا به جای پرند جواب داد:
-دیگه شورشو در نیارین اونقدرام خطرناک نبود.
و رو به پرند گفت:
-بهتره پیاده شیم.
و خود پیاده شد و به راه افتاد.پوریا ضربه ای روی سقف ماشین کوبید و به دنبال سهیلا به راه افتاد.اشک در چشمان پرند حلقه زده بود.دلش می خواست ماشین را روشن کند و برود.برود خانه خودشان توی تخت خودش و گریه کند.انقدر زیاد که احساس سبکی کند.ناصر غرغر کنان گفت:
-اون نمی خواد بیاد؟
مهسا گفت:
-شاهکار کرده روش نمی شه.
مهیار با لحنی تدافعی گفت:
-یه مسابقه بود و اون جلوتر بود.منم بودم به اون راه نمی دادم.
نادره گفت:
-وقتی ما تو ماشین هستیم حق مسابقه دادن نداشت.
مهسا با عصبانیت گفت:
-فکر می کنه کیه که می خواد رو ما خطر کنه؟
مهیار به طرف ماشین پرند به راه افتاد و گفت:
-یه میز خوب انتخاب کنین ما هم الان می اییم.
به طرفشان برگشت و گفت:
-فکر جیب حاجی تونم بکنین خودتونو خفه نکنین زیادتر از پنج تومن بشه باید خودتون بدید.
ناصر گفت:
-هورا بچه ها حمله که مهمون مهیاریم.
سهیلا نگاهش کرد و مهیار بی ان که حتی متوجه نگاه او بشود به طرف پرند به راه افتاد کنار ماشین رسید دستهایش را روی سقف گذاشت و خم شد و گفت:
-امشب دو دفعه منو بردی.
پرند سرش را برگرداند و قطرات اشک به روی گونه هایش سر خورد.مهیار به طرف کافی شاپ نگاه کرد.سهیلا اخرین نفری بود که وارد کافی شاپ شد.مهیار گفت:
-حالا چرا نمی ای پایین؟
پرند با لحنی بغض الود گفت:
-می خوام برم خونه امون.
-اه اه اه...نبینم پرند گریه کنه.
-می خوام برم خونه.
سرش را روی فرمان گذاشت و با صدای بلند به گریه افتاد.مهیار گفت:
-خل شدی داری راستی راستی گریه می کنی؟
-می......خوا....م....برم.....خو...نه.
مهیار چرخی زد در را باز کرد و سوار شد.پرند هنوز هم گریه می کرد.مهیار با لحن دلجویانه ای گفت:
-بسه دیگه.
پرند سرش را از روی فرمان بلند کرد و گفت:
-بچگی کردم.
-منم همین طور حالا باید گریه کنم؟
-نادره داشت از ترس سکته می کرد.اگه سهیلا سرم داد نکشیده بود.....
مهیار به میان حرفش دوید و گفت:
-سهیلا غلط کرد سرت داد کشید.
پرند نگاهش کرد. مهیار شرمنده سر به زیر انداخت.پرند به رو به رو خیره شد و گفت:
-یادم رفت کجا هستم.همه اش تقصیر توئه.
-ا...به من چه؟
-اگه تو لجم رو در نیاری این طوری نمی شه.
-اگه تو منو به لج نندازی نمی خوام لجت رو در بیارم.
-تقصیر توئه.
-تو فقط می خوای یه مقصر پیدا کنی تا خیال خودت راحت بشه.
-فعلا که می بینی اتفاقی نیفتاده اونقدرام شجاعت دارم که اگر کاری کردم پاش وایستم.
-خانم شجاع پس لطف کنید بنده رو از این بازی بزن برو معاف کنید.
-اگه فرزین بود هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.
مهیار احساس کرد بخار از سرش بلند می شود.با عصبانیت گفت:
-اگه این قدر دلتون وا سه اش تنگ شده مثل هفته پیش تو خونه می موندی صداشو می شنیدی.
-منظورت چیه؟
-خودتو به کوچه علی چپ نزن اخ باورم شد.
-تو حق نداری به من توهین کنی؟
-پرند جون هر کی دوست داری قلقلکم نده دختر دایی من خر نیستم.
-ها...ها.....خودتو تو اینهمه ندیدی.
مهیار با لحنی غمگین گفت:
-اره حق با توئه ولی امشب خودمو تو چشمای تو دیدم.
در را باز کرد و پیاده شد.پرند شیشه ها را بالا کشید و پیاده شد.درها را به سرعت قفل کرد و با قدم هایی بلند خود را به مهیار رساند و گفت:
-هی تو یادت رفت از من معذرت خواهی کنی.
مهیار ایستاد و بی انکه رو برگرداند گفت:
-واسه چی؟
-تو همین الان تو ماشین به من توهین کردی.
-من فقط حقیقت رو گفتم.
به راه افتاد و پرند با عصبانیت گفت:
-با توام....هی...مگه کری؟عوضی با توام.
مهیار بی توجه به او می رفت.پرند گفت: من هیچ رابطه ای با هیچ کس ندارم.می شنوی تو باید از من معذرت بخوای...با توام.....عوضی.....تو رو می گم.
مهیار رفت.پرند کتش را گرفت و کشید.مهیار به سرعت دستش را چسبید و به طرفش چرخید.پرند درد شدیدی را در دستش احساس کرد.صورتش در هم رفت.مهیار مچش را به شدت فشار می داد.پرندگفت:
-دستم...دستم.
-من عوضی نیستم خرم نیستم.
-دستم....مهیار.....دستم.
-می شنوی؟
--باید از من معذرت.........دستم تو باید...
-باور نمی کنم ازتم معذرت نمی خوام.
-دستمو ول کن....باید ازم...معذرت بخوای .....تو بهم....دستم مهیار....تو هین کردی....مهیار.
مهیار در چشمانش خیره شد.پرند گفت:
-دستم.
مهیار احساس ارامش کرد.به نرمی گفت:
-معذرت می خوام.نباید اون حرفا رو بهت می زدم.
-دستم.
دستش را شل کرد.پرند نفسی به راحتی کشید و گفت:
-اوخ...اوخ اوخ دستم شکست.
مهیار مچش را بالا اورد و به لب نزدیک کرد.پرند متعجبانه نگاهش کرد.اما پیش از انکه بر پشت دستش بوسه بزند ان را به سرعت پس زد.چهره در هم کشید و گفت:
-معذرت می خوام.
پشت به او کرد و به طرف کافی شاپ به راه افتاد.پرند در جا خشکش زده بود و ناباورانه به مهیار نگاه می کرد. مهیار در مقابل در ایستاد و به طرف پرند چرخید.پرند نگاه خیره اش را به او دوخته بود.با لحنی گرفته و عصبی گفت:
-بیا تو.
و وارد کافی شاپ شد.پرند سلانه سلانه به راه افتاد.سهیلا که نگاه نگرانش را به در دوخته بود با دیدن مهیار لبخندش را پشت نقابی از تعجب پنهان کرد.نادره گفت:
-مهیار اومد.
پوریا گفت:
-پرند باهاش نیست.
مهسا غرید:
-بهتر.
مهیار سر میز ایستاد.جوانان زیادی در کافی شاپ دور میز ها نشسته بودند.سهیلا به ارامی پرسید:
-پرند؟
نادره گفت:
-اومد.
سرها به طرف او چرخید.با گام هایی اهسته به میز نزدیک شد.مهیار صندلی را عقب کشید و نشست.نگاه های زیادی پرند را تا میز مشایعت کرد.سر به زیر داشت.سهیلا گفت:
-بشین.
-معذرت می خوام از همه.
مهیار لبخندی زد.نادره گفت:
-عیب نداره کار خوبی کردی که اومدی.
پرند صندلی را عقب کشید و در کنار مهسا نشست.مهیار گفت:
-منو که سر کیسه نکردین؟
وبا دست به پیشخدمت اشاره کرد.نادره با هیجان گفت:
-ما بستنی سفارش دادیم.
پوریا خندید و گفت:
-تو و پرندم می تونید بنشینید و ما رو تماشا کنید.
ناصر هم ریز خندید و با چشم و ابرو به مهیار اشاره کرد.مهسا گفت:
-اهای به کی اشاره می کنی؟
پوریا با لودگی گفت:
-لامذهبو ببین رو هوا مچتو زد.
همه به خنده افتادند.مهیار از گوشه چشم به پرند که غم زده و سر به زیر نشسته بود نگاه کرد.سهیلا که متوجه نگاه مهیار و صورت غم زده پرند شده بود گفت:
-هفته دیگه با فرزین می اییم بیرون.
مهسا سرخ شد و رنگ مهیار پرید.ناصر گفت:
-البته اگه اقای مهندس به ما افتخار بدن.
پرند سر بلند کرد و به مهیار نگاه کرد.در یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد و هر دو به سرعت چشم از هم دزدیدند.پیشخدمت به مهیار نزدیک شد و همان طور که منو را به دستش می داد گفت:
-خوش اومدین قربان.
پوریا گفت:
-اقا بستنی ما چی شد؟
-الان می ارن خدمتتون قربان.
مهیار منو را به طرف پرند گرفت و گفت:
-چی می خوری دختر دایی؟
-هر چی بقیه می خورن.
مهیار از مهسا پرسید:
-چی سفارش دادین؟
-من بستنی توت فرنگی نادره و سهیلا شکلاتی ناصر و پوریا وانیلی.
مهیار دوباره خطاب به پرند پرسید:
-تو از کدومشون می خوری؟
-بستنی کرم دار.
مهیار گفت:
-دو تا بستنی کرم دار واسه ما بیار.
-بله قربان.
نگاه ها بین میزهای اطراف ردو بدل می شد.پسرها چشم هایشان را گشاد کرده بودند و دخترها دزدانه به اطراف چشم می دوختند.پرند دست هایش را به میز تکیه داده بود و در فکر فرو رفته بود.مهیار متوجه او بود و سهیلا نگران انچه در بیرون گذشته بود.پوریا پر حرفی می کرد و همه را می خنداند.خطاب به پرند گفت:
-جدی نگیری ها پرند جون.
پرند به خود امد و پرسید:
-چی رو؟
-ای بابا بندو اب دادم.این اصلا اینجا نبود.
همه خندیدند.پرند هم لبخندی زدو گفت:
-جدی گرفتم.
-به جون همون دوستت شوخی کردم.کیش...کیش...تقصیر این دختراست.من پسر خوبی هستم...کیش...به چی نگاه می کنین.
-کور بشه چشم بد این دخترا.
سهیلا زیر چشمی به مهیار نگاه کردو گفت:
-ایشاءالله.
پرند با خنده ادامه داد:
-نمی دونم چرا این قدر هواسشون به توئه.
-می بینی دختر عمو خوشتیپ بودنم بلای جون من شده.
مهیار گفت:
-بیچاره ها یه همچین عظمتی رو ندیدن دست خودشون نیست.
-اره به خدا می بینین.کیش....چی می خواین از جون من.من صاحاب دارم.
پرند گفت:
-با خودشون می گن این چه خلقتی داره.
پوریا اهی کشید و گفت:
-ای گفتی چی کار کنم خواست خدا بوده دیگه اینا رو به دوستتم بگو.
بچه ها ریز می خندیدند.ناصر گفت:
-ندزدنت.
-چشم حسود کور بشه.
پرند با خنده گفت:
-با خودشون می گن اینا اینو از کدوم باغ وحش اوردن.
پوریا تقریبا با فریاد گفت:
-می کشمت پرند.
و از ان طرف میز به طرف پرند خیز برداشت.پرند خودش را عقب کشید و گفت:
-به سارا نمی گم ها.
سهیلا گفت:
-ابرومون رفت.
مهیار لب به دندان گزید و گفت:
-اوردمتون یه جای با کلاس چه خبرتونه.
همه به هم نگاه می کردند.پرند خجالت زده سر به زیر انداخت.پوریا گفت:
-این چه ربطی به سارا خانم داره.به همه می گم باج می گیری ها.
مهیار تشر زد:
-پوریا بسه دیگه.
و با چشم و ابرو به اطراف اشاره کرد.ناصر خندید و نادره سعی می کرد لبخندش را فرو بخورد.مهسا عصبانی به نظر می رسید و چشمان پرند از خوشحالی می درخشید و از غم دقایقی قبل در ان اثری نبود و مهیار خوشحال از این که یک بار دیگر او را شاد می بیند.سعی می کرد لبخندش را پنهان کند.مهسا غرید:
-خواهش می کنم پرند.
پرند نشست و گفت:
-ببخشید.
سر بلند کرد در میز مقابل دو چشم سیاه به او خیره شده بود و لبخند می زد.سربرگرداند و پیشخدمت بستنی ها را اورد و روی میز چید.پوریا گفت:
-کی می خواد با من مسابقه بده؟
سهیلا تشر زد:
-پوریا ادم باش.
پرند سر بلند کرد.پسری که در میز روبرو نشسته بود با اشاره سر سلام کرد.پرند چهره در هم کشید و سربرگرداند.همه مشغول خوردن شدند.صدای زنگ تلفن مهیار بلند شد.قاشق را در ظرف بستنی رها کرد و تلفن همراهش را از جیب بیرون کشید.رنگ سهیلا پریده بود و چشمان مهسا می درخشید.
-بله.
-سلام مامان.
-سلام مامان.
-کجایید؟
-قراره کجا باشیم بیرون.
مهسا پرسید:
-مامانه؟
و مهیار با اشاره سر جواب مثبت داد.
-حالتون خوبه؟
-اره مامان بچه که نیستیم.
-فقط می خواستیم حالتونو بپرسیم خوش باشین مامان جان خداحافظ.
-خداحافظ.
ارتباط را قطع کرد و گوشی را در جیبش گذاشت.پوریا گفت:
-اه گفتیم الان می ری بیرون یک ساعت دیگه می ای بستنی ات رو می زنیم تو رگ.
-واسه ات متاسفم.
پرند ظرف بستنی اش را پس زد و گفت:
-بستنی منو بخور.
مهیار پرسید:
-چرا خودت نمی خوری؟
-ممنون.
مهیار به صورتش دقیق شد.از شادی دقایقی پیش اثری نبود.سهیلا گفت:
-چی شد پرند؟
-چیزی نیست دیگه نمی خورم.
پوریا گفت:
-خوب بهش اصرار نکنین نمی تونه بخوره.
مهسا همان طور که قاشق بستنی اش را پر می کرد گفت:
-اگه یه نفرم به من زل می زد نمی تونستم بخورم.
همه سرها به جهت مقابل پرند چرخید.پرند گفت:
-منظورت چیه؟
سهیلا گفت:
-بستنی تون بخورید بریم.
مهیار گفت:
-بستنی تونو بخورید ما جایی نمی ریم.
پرند در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود بلند شد.مهیار با لحنی جدی گفت:
-بشین.
ان قدر محکم و سریع این کلمات را گفت که پرند بر روی صندلی نشست.مهیار گفت:
-بستنی ات رو بخور.
پرند با لحنی بغض الود گفت:
-میل ندارم.
-بخورش.
ظرف بستنی را پیش کشید و قاشق را به زحمت در دهانش گذاشت.مهیار گفت:
-اشکت در بیاد بهت قول می دم به خونه نرسی.
پرند چشم به زیر انداخت و دو قطره اشک روی گونه هایش غلطید.
مهیار همان طور که بستنی می خورد گفت:
-وقتی یه دختر خوشگل با ادمه باید منتظر بود که نگاهش کنند.مشغول باشید.
پرند گفت:
-من فقط به خاطر اتفاقی که افتاد ناراحت بودم.سعی کردم با شوخی با پوریا فراموشش کنم.اما....
مهیار به میان حرفش دوید و گفت:
-کسی از تو توضیح نخواست.
-اما من باید توضیح بدم.
-تو مجبور نیستی.
-تو فکر می کنی کی هستی که به من دستور می دی؟
-تو فکر می کنی کی هستی که با من این جوری صحبت می کنی؟
-پاتو از گلیمت دراز تر نکن پسر عمه.
-برو بابا یکی یه دونه...
همه میز با خنده و یک صدا گفتند:
-خل و دیوونه.

 




:: موضوعات مرتبط: آغاز دوست داشتن , ,
:: بازدید از این مطلب : 2020
|
امتیاز مطلب : 110
|
تعداد امتیازدهندگان : 34
|
مجموع امتیاز : 34
تاریخ انتشار : 15 آبان 1389 | نظرات ()
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: